

بیاورد شترنگ بوزرجمهر / پراندیشه بنشست و بگشاد چهر (فردوسی)
فصل در ذکر آداب ندمت و شرح باختن شطرنج و نرد
و بر رای اعلی انور سلطان قاهر عظیم الدّهر ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان -خلّد الله مُلکَهُ – که شعله آفتاب شمّه [ای] از نور اوست پوشیده نماند و از جهانیان بهتر داند که منادمت و مجالست پادشاه امری عظیمی است و کاری خطیر و ندیم بیان عقل و برهان فضل پادشاه باشد و آدمى بالف طبیعی خوی پذیر همنشین شود و گفته اند: شعر
عنِ الْمَرْهِ لَا تَسَأَلَ وَ أَبْصِرْ قَرینَهُ / فَإِنَّ الْقَرِینَ بِالْمُقَارِن یَقْتَدِی
و آدمی را چه عجب که به کمال عقل و جمال فضل مُحلّی و مُزیّن است که از محاسن و مساوی همنشین و نیک و بد قرین اثرپذیر شود که حیوانات به همین خاصیّت ممتّع اند. چه هر دو حیوان که جفت پذیرد، خوی یکدیگر گیرد. اسب کره دار شود و شتر در رفتار آید؛ و اثر صحبت و خاصیّت آن معروف تر از آن است که اطناب در بیان حاجت افتد؛ و به حکم این مقدمات ملوک سلف مردان گزیده و همنشینان نیک و بد دیده داشته اند و ندیمان گزیده، حکمت: إِذَا نَادَمْتَ الْمُلُوکَ فَتَوَخّ جَمِیلَ الِاحْتِرَامِ وَ تَوَقَّ سَبِیل الاقتِحام وَلَا تَبْتدِئ بِالْمَقَالِ وَلا تَنبسِط فی السُّوَالِ فَمَنِ انْبَسَطَ فی مَجالس المُلوکِ حُطَّ مِن مَحَلّه و رُتبَتِه و استُخِفَّ بِحَقّه و حُرمَتِه فِاذا تکلّموا فَاقْبِلْ عَلَیْهِمْ بِوَجْهِکَ وَ أَصْغِ اِلَیهُمْ بِسمِعکَ وَ وَکّلْ بِشفَاهِهِمْ نَاظِرَکَ وَ أشغَل بِخِدمَتهمْ خَاطِرَکَ وَاسْتَمِعهُ اسْتِمَاعَ مُستبشِرٍ بِه مُسْتَطْرِفٍ لَهُ،
بزرگان گفته اند منادمت ملوک [را] احترام تمام باید و بر اقتحام اقدام ننمایذ؛ و تا سخن درنخواهند نگوید؛ و به هر محال سوال نکند، و انبساط در مجالس ملوک حطّ رتبت و هتک حرمت آورد و رخ به پادشاه باید داشت و گوش بر اشارت او گماشت و به هر چه گوید، چشم بر لب او نهادن و خاطر باز آن سخن دادن و تازه روی بودن به هر تلخ و شیرین که شنود؛ و ندیم نیکوروی خوش خوی باید تا از دیدنش ملال نیفزاید، مَثَل: حُسنُ اللقاء یَزِیدُ فی الاخاء، و گفته اند ندیمی را کسی باید که وزارت را بشاید. بزرگی مهذّب الاخلاق آراسته به انواع علوم و از هر فن او را معلوم؛ تاریخ ملوک خوانده، و شعرها یاد گرفته، و آداب پادشاهی از بزم و رزم و بار و شکار دانسته تا هر وقت نکتها با یاد پادشاه دهد و او را رسم و راه آموزد و باید که تمالک و تماسک در میان قومی که لا یَعرِفُ وَلا یُعرف بتواند؛ و بر اخلاق هر چه وقوف ندارد، به کمال عقل و وفور فضل بدان، رسد و معرفت عقل مردم و اندازه کیاست به هشت خصلت حاصل آید.
نخست رفق و حلم،
دوم صیانت ذات و خویشتن شناسی،
سوم طاعت پادشاهان در تحرّی رضا و طلب فراغ،
چهارم محرمیّت دوست به شناختن و جای راز انداختن،
پنجم در کتمان راز خود و مردم به غایت برسد،
ششم رضای مردم جستن و چاپلوسی نمودن بر درگاه سلاطین و اصحاب مناصب را به دست آوردن،
هفتم قدرت بر زبان و حفظ لسان و سخن به قدر حاجت گفتن،
هشتم در محافل، خاموشی شعار خود ساختن،
هر که بدین هشت خصلت متحلّی شود بر حاجتها پیروز گردد و بر معظّمات امور ظفر [یابد]، شعر:
بِقَدْرِ الْکَذِ تکتسب المعالی / وَ مَنْ طَلَبَ الْعُلَى سَهر اللیالی
و ندیم باید که از انواع علوم با خبر باشد و مونس جان او دفتر، مصراع: وَ خَیْرُ جَلِیسٍ فِی الزَّمَانِ کِتابُ، چه آدمی متهدّی از کتب است و تنزّه و تفرّج بدان توان جست که مَثَل: نِعمَ المُحدّث الدَّفْتَرُ، و از جد و هزل کتب حظ اوفر باید جست چه گفته اند شعر:
هزل همه ساله آب مردم ببرد / جد همه ساله جان مردم بخورد
و در مدت امتداد عمر عالم از جمله بنی آدم هر سخن که ملفوظ گشت از هزل و جد و هر کلمه که ملحوظ شد به نظر صایب از حکمتی ببینی خالی نباشد تا خواصّ و عوام بخوانند و نتایج حکم به تدریج در دلها راسخ و ثابت شود و گفته اند در کوه های هند داروهاست که مرده زنده کند و رمز این اشارت عبارت از کوهها علما کرده است و دارو سخن و مرده، جاهل که از استماع آن زنده شود و حیوه ابد علم یابد. بعضی بزرگان کلمات حکم به واسطه قلم از زبان حیوانات و بهایم به أسماع رسانیده اند و بعض به واسطه عاشق و معشوق چون لیلی و مجنون؛ و مردم موزون سخنهای آبدار در سلک گفتار کشیده و کار ملک که مدار عالم بر آن است و مطلوب کبار بنی آدم در روش چوبی چند تعبیه کرده تا خواصّ تعبیۀ حکمت آن بدانند؛ و عوام از روی لهو بدان روز گذرانند و آن شطرنج و نردست که بنهادند تا ندیمان با پادشاهان ببازند و تلقین ایشان کنند که قلب و جناح و میمنه و میسره لشکر چون می باید؛ و چنانک از جانبی خصمی عُدّت و ساز راست کرده است، از جانب دیگر آن خصم هم غافل نیست. هر دو در رزم بجزم باشند؛ و این شطرنج حکمای هند نهادند و به نوشروان عادل فرستادند و بزرجمهر آن را بگشاد و بر آن یک باب بیفزوذ. نوشروان آن را به قیصر روم فرستاد. حکمای روم خاطر برگماشتند و ایشان نیز دو باب زیادت کردند. ما هر چهار باب بر سبیل اختصار بیان کنیم که چون می باید باختن؛ تا به خلوت پادشاه عالم سلطان بنى آدم غیاث الدنیا و الدین ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان -خَلَّدَ اللهُ مُلْکَه- بدان تفرّج جوید،
باب اوّل که حکمای هند نهادند
رقعه ای ساختند هشت در هشت که شصت و چهار خانه باشد و هشت پاره آلت و هشت پیاده حاصل کردند و به دو لون از دو طرف تعبیه کردند؛ شاه و فرزین را که وزیرست در قلب بنشاندند و بر میمنه و میسره دو فیل بداشتند و در پهلوی فیلها از جانبین دو اسپ بنهادند و دو رخ را در زوایا نشاندند و در پیش، صف پیاده بکشیدند. بدین طریق از جانبین خصمان تعبیۀ مصاف بکردند؛

و سیر این آلات چنان است که رخها که در زوایا اند، راست روند و هر چه توانند همچنان ضرب کنند؛ و فرسها به دو خانه سیر کنند بر بالای پیاده رخ یا به جای پیاده شاه و فرزین، برین شکل میدوانند و ضرب می کنند؛ و فیلها کژ سیر می کنند؛ یک خانه بگذارند و در دوم نشینند و ضرب آن چه توانند کنند؛ و فرزین بر زوایا رود؛ و از هر چهار جانب کژ ضرب کند؛ و شاه یک یک خانه هر جانب که خواهد رود و ضرب کند؛ و پیادگان راست روند؛ و در دو خانه بر بالا به سیر فرزین کژ ضرب کنند؛ و نشاید که شاه در خانه [ای] رود که آلتی از آن او را ضرب تواند کردن؛ و خصم را رسد که چون رخ مقابل شاه آید، الزام کند که شاه بازد و اگر شاه شطرنج را خانه نباشد، مثلاً همه خانهها مستغرق باشد یا اگر خانه ای خالی باشد، آلتی از آن خصم بر وی بود، حکم مات بود، اگرچه آلت جمله مانده بود یا بعضی دیگر نتوانند باختن و خصم بر همه آلتها که بر شاه بود، شاه تواند خواست، و اگر میانه شاه و رخ آلتی بود که چون خصم آن آلت ببازد شاه خواهد از عرا او را دو بازی بود و بسیار افتذ که خصم به فرس شاه خواهد. فرس بر رخ نیز باشد. ضرورت شاه باید باختن؛ خصم رخ را ضرب کند. این را شاه رخ خوانند، و به هر آلت که شاه خواهند اگر بر آلتی دیگر بود، و ضرب کنی رایگان بود و هر پیاده که به سیر به نهایت خانه های آلت رسد از جانبین فرزین شود.
باب دوم که بزرجمهر نهاد
رقعه [ای] مستطیل کرد؛ چهار عرض و شانزده طول همان شصت و چهار خانه باشد و آلتها همان شانزده است و لون و سیر و ضرب همچنان؛ اما تعبیه از جانبین به شکلی دیگرست رخها در زوایاست و شاه و فرزین در میان و دو فرس در پیش شاه و فرزین و دو فیل در پیش فرسها و در پیش فیلان به دو صف پیاده بنشانده و بر قاعۀ شطرنج قدیم سیر و ضرب می کنند، و اگر خواهد که برین رقعه به کعبتین بازد، اول بازی آن است که کعبتین اکثار کند. کرا نقش بیشتر آید، اوّل کعبتین بزند و محکوم نقش کعبتین، باید بود.
اگر زخم کعبتین شش بر آید، به شاه باید باختن؛ و اگر پنج بر آید به فرزین بازد و چون کعبتین چهار بر آید به فیل باید باختن؛ و چون سه بر آید به اسب؛ و اگر نقش کعبتین دو بر آید، به رخ باید باختن؛ و اگر یک بر آید به پیادگان و چون نقش شش زند، ناچار به شاه باید باختن؛ اگر شاه شطرنج را خانه نبود، حکم مات نباشد. مثالش چون مششدر نرد باشد؛ و هر آلت را که خانه نبود، نبازد و اگرچه کالای خصم جمله به جای ضرب باشد، نتوان زد تا نقش بر آید؛ چنانک اگر رخ خصم در خانه ای است و پیاده آن را برمی تواند گرفتن، ضرب نکند تا نقش یک برآید، و همچنین هر پیاده که به سیر به خانه شانزدهمین رسد، فرزین شود.

باب حکمای روم
رقعه [ای] ساختند بر شکل دایرۀ اوّل. دایره را حصن ساختند که اگر شاه را اندیشه [ای] بود، به سیر، خویشتن را درین حصن اندازد تا از خصم ایمن شود، بدر آید و کار کند و چهار دایره بر بالای حصن کشیدند به هشت قسمت کردند. همان شصت و چهار خانه آمد و تعبیه اش از جانبین بکردند شاه و فرزین بر کنار نهادند دو فیلها در پیش نهادند و فرسها در پیش فیلها نهادند و رخها در پیش فرسها به کنار حصن نهادند و پیادگان را چهار بر میمنه و چهار بر میسره در طول بداشتند از جانبین. و درین تعبیه قلب و جناح و میمنه و میسره ظریفترست و سیر و ضرب بر شطرنج قدیم است و هر پیاده که به سیر به نهایت خانه های خصم رسد، از جانبین فرزین شود، در مقابل خانه خویش. مثلاً هر گه که پیاده شاه به نهایت خانه شاه خصم رسد، فرزین شود؛ و جمله را هم برین نسق است، و فیلها هر چهار برهم می باشند و یکدیگر را ضرب کنند، و چون شاه در حصن بود، نه او کس را ضرب کند و نه کسی او را بر انگیزاند،




باب دوم که رومیان نهادند
هشت عدد آلت بر شطرنج قدیم زیادت کردند: چهار اسد و چهار پیاده و اسد را بعضی شتر کنند؛ و رقعه [ای] ساختند، ده در ده؛ چنانک صد خانه باشد و در زوایا چهار حصن ساختند، بیرون از صد خانه. و تعبیه هم بر قاعه شطرنج قدیم است و سیر و ضرب همچنان و اسدها را در زوایا نشاندند؛ و سیر و ضرب اسدها بر زوایاست، چون سیر فیل الّا آن است که فیل یک خانه بگذارد و به دوّم رود و اسد دو بگذارد و به سوم رود، و فیلها به هم نرسند و اسدها ملاقی اند، به هم رسند؛ و یکدیگر را ضرب کنند و این چهار خانه حصن که بر زوایاست، چون شاه را اندیشه [ای] باشد، به سیر درین خانه رود؛ و اگرچه شاه خصم به سیر محاذی وی شود، باک ندارد؛ و اگر آلتی دیگر از آن خصم در پهلوی وی افتد، او را ضرب نتواند کرد تا آن گاه که آمن شود و بدر آید؛ نه او کس را ضرب کند و نه کس او را بر انگیزاند که این خانههای حصن خود خارج بساط و رقعه اند؛ و درین دو باب که رومیان نهادند، حکمت بسیار است؛ و تعبیه بساط دایره معرکه گاهی سخت است چنانکه چون در آن جا تأمل کند، قلب و جناح و میمنه و میسره همه معلوم شود، و درین خانه ها حصون حکمت آن است که ملوک را از مقامی حصین ناگزیر است، خاصه به وقتی که دشمن چیره شود که آن جا روند و بباشند تا کار به مراد شود، باز بیرون آیند؛ و نیز تا کار برآمدن ملوک را نیست که به نفس خود حرکت کنند که چون پادشاه بر جای باشد، لشکر خود بر جای ماند. چه گفته اند مصراع: هزار کبک ندارد دل یکی شاهین، پس بر ملوک روزگار واجب است احتیاط کردن هم مصلحت خویش و هم مصلحت رعایا [را] که ثبات ملوک ثبات و کون عالم و عالمیان است، و حکمای ماضی -قدّس الله ارواحهم- گفته اند که مثال ملوک چون مرکزست و لشکر و رعایا چون محیط دایره؛ پس دایره را چون مرکز بر جای باشد، محیط بر جای ماند، و اهل روم که این خانه های حصون نهادند، این را نهادند تا ملوک احتیاط واجب دانند.
و شطرنج قدیم مردی حکیم نهاد. او را صصبه بن باهر الهندی گفتندی؛ و قصه آن درازست. مقصود دانستن است و آنکه چه حکمت نهادند، و اگرچه درو فواید بسیارست و مصالح بی شمار غرض کلى نهاد حرب است. پیادگان را از آن در پیش داشت که پادشاه در میان باید به لشکر استوار؛ و فرزین از بهر آنکه وزیرست هم پهلوی وی؛ و فیلان در پهلوی ایشان از آنند تا استظهار ایشان باشند و اسپان در پهلوی فیلان به جای سواران تا دوانند و حرب کنند به جای مبارزان و رخها بر کناره از آن اند تا مبارزان را جای فراخ باشد و کار توانند کرد؛ و پیاده از بهر آن یک خانه رود تا از سوار دور نماند و شاه از آن یک خانه رود که روا نیست او را حرب کردن و دور رفتن؛ و فرزین را همچنین و قوت او از شاه از بهر آن است که شاه به تدبیر او کار کند و ملک به تدبیر وزیر بکارست؛ و پیلان به دو زوایا از آن روند که استواری ازیشان است تا از دور بایستند و آلات نگاه دارند؛ و رفتار اسپ به دو خانه ازبهر آن است که سواران باید که به هر جای توانند رسید، و پیاده که فرزین می گردد از آن است که چون پیاده را در حرب چندان قوت بود و عقل دارد که پیش لشکر رود و خویشتن را حفظ کند تا از همه بگذرد و هلاک نشود وزارت را سزاوار باشد.
و آن کس که شطرنج بازد، باید که قصد شاه مات کند و هر دست که بازد، جد کند تا بهتر بازد و همه بازیها بیند و به همه خانه ها نگاه کند و منصوبها یاد گیرد و شطرنج بازی از بهر حکیمان و خداوندان فهم و خاطرهای تیزست. جهد باید کردن تا نیکو بازد؛ چه هر آن که بد بازد، هیچ بهانه نباشد الّا عجز؛ و آن که گوید بد باختم چنانکه به حکایت آورده اند که مامون خلیفه نرد باختی. گفتی اگر بمانم گویم کعبتین بد آمد؛ اما اگر شطرنج بد بازم، چه گویم جز آنک بد باختم، اگرچه عقل و سروری و پادشاهی و مهتری آن است که خسرو پرویز گزید که او هرگز نرد نباختی و به شطرنج مشغول بودی. او را گفتند چرا نرد نبازی؟ گفت همه جهان باید که حاجت از من خواهند من چون حاجت از استخوانی مردار خواهم. شطرنج به قوّت خاطرست و نمودار پادشاهی، و ابن الرومى خوش گوید در وصف شطرنج، شعر:
ارضٌ مُربعهٌ حَمْرَاهُ مِنْ آدَم / مَا بَینَ شَخْصِینِ مَوْصُوفَینِ بِالْکرَم
تذکّرا الْحَرْبَ فَاحْتَالا لَهَا شَبَهَاً / مِنْ غَیرِ أَنْ یعْبَثَا فِیهَا بِسَفْک دَم
هذا یغیرُ عَلَى هذا وَ ذَاک عَلَى / هذا یغیرُ وَ عَینُ الحَرْبِ لَمْ تَنم
فَانظُرْ إِلَى خَیل جَاشَتْ بِهَا هِمَم / مِنْ عَسْکرَینِ بِلا طَبَلِ وَلَا عَلَم
ملک تعالى آفتاب اقبال و سایه دولت سلطان عالم پادشاه بنی آدم، شهنشاه اعظم، ملک معظم، کیخسرو بن السلطان قلج ارسلان – خَلّدَ اللهُ مُلْکه – تابنده و پاینده داراد و آسیب چرخ پیر بدین بخت جوان مرساناد و چشم بد به دور باد تا از شطرنج نشاط جوید و به وصیت دعاگوی هرگز به گرو نبازد تا قمار نشود و کراهیت شرع لازم نیاید؛ و در آن کوشد تا به سبب شطرنج نماز فوت نشود که آن گاه مفسدت بر مصلحت بچربد و اثمُهُما اکبَرُ مِن نَفعِهِما مقرّر شود. (راحه الصدور و آیه السرور ص ۴۰۵-۴۱۶)





داستان در نهادن شطرنج در شاهنامه فردوسی
چنین گفت موبد که یک روز شاه / به دیبای رومی بیاراست گاه
بیاویخت تاج از بر تخت عاج / همه جای عاج و همه جای تاج
همه کاخ پر موبد و مرزبان / ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان
چنین آگهی یافت شاه جهان / ز گفتار بیدار کارآگهان
که آمد فرستادهٔ شاه هند / ابا پیل و چتر و سواران سند
شتروار بارست با او هزار / همی راه جوید بر شهریار
همانگه چو بشنید بیدار شاه / پذیره فرستاد چندی سپاه
چو آمد بر شهریار بزرگ / فرستادهٔ نامدار و سترگ
برسم بزرگان نیایش گرفت / جهان آفرین را ستایش گرفت
گهر کرد بسیار پیشش نثار / یکی چتر و ده پیل با گوشوار
بیاراسته چتر هندی به زر / بدو بافته چند گونه گهر
سر بار بگشاد در بارگاه / بیاورد یک سر همه نزد شاه
فراوان ببار اندرون سیم و زر / چه از مشک و عنبر چه از عود تر
ز یاقوت والماس وز تیغ هند / همه تیغ هندی سراسر پرند
ز چیزی که خیزد ز قنوج و رای / زده دست و پای آوریده به جای
ببردند یک سر همه پیش تخت / نگه کرد سالار خورشید بخت
ز چیزی که برد اندران رای رنج / فرستاد کسری سراسر به گنج
بیاورد پس نامهای بر پرند / نبشته بنوشینروان رای هند
یکی تخت شطرنج کرده به رنج / تهی کرده از رنج شطرنج گنج
بیاورد پیغام هندی ز رای / که تا چرخ باشد تو بادی به جای
کسی کو بدانش برد رنج بیش / بفرمای تا تخت شطرنج پیش
نهند و ز هر گونه رای آورند / که این نغز بازی به جای آورند
بدانند هرمهرهای را به نام / که گویند پس خانهٔ او کدام
پیاده بدانند و پیل و سپاه / رخ واسب و رفتار فرزین و شاه
گراین نغز بازی به جای آورند / درین کار پاکیزه رای آورند
همان باژ و ساوی که فرمود شاه / به خوبی فرستم بران بارگاه
وگر نامداران ایران گروه / ازین دانش آیند یک سر ستوه
چو با دانش ما ندارند تاو / نخواهند زین بوم و بر باژ و ساو
همان باژ باید پذیرفت نیز / که دانش به از نامبردار چیز
دل و گوش کسری بگوینده داد / سخنها برو کرد گوینده یاد
نهادند شطرنج نزدیک شاه / به مهره درون کرد چندی نگاه
ز تختش یکی مهره از عاج بود / پر از رنگ پیکر دگر ساج بود
بپرسید ازو شاه پیروزبخت / ازان پیکر ومهره ومشک وتخت
چنین داد پاسخ که ای شهریار / همه رسم و راه از در کارزار
ببینی چویابی به بازیش راه / رخ و پیل و آرایش رزمگاه
بدو گفت یک هفته ما را زمان / ببازیم هشتم به روشنروان
یکی خرم ایوان بپرداختند / فرستاده را پایگه ساختند
رد وموبدان نماینده راه / برفتند یک سر به نزدیک شاه
نهادند پس تخت شطرنج پیش / نگه کرد هریک ز اندازه بیش
بجستند و هر گونهای ساختند / ز هر دست یکبارش انداختند
یکی گفت وپرسید و دیگر شنید / نیاورد کس راه بازی پدید
برفتند یکسر پرآژنگ چهر / بیامد برشاه بوزرجمهر
ورا زان سخن نیک ناکام دید / به آغاز آن رنج فرجام دید
به کسری چنین گفت کای پادشا / جهاندار و بیدار و فرمانروا
من این نغز بازی به جای آورم / خرد را بدین رهنمای آورم
بدو گفت شاه این سخن کارتست / که روشنروان بادی وتندرست
کنون رای قنوج گوید که شاه / ندارد یکی مرد جوینده راه
شکست بزرگ است بر موبدان / به در گاه و بر گاه و بر بخردان
بیاورد شطرنج بوزرجمهر / پراندیشه بنشست و بگشاد چهر
همیجست بازی چپ و دست راست / همیراند تا جای هریک کجاست
به یک روز و یک شب چو بازیش یافت / از ایوان سوی شاه ایران شتافت
بدو گفت کای شاه پیروزبخت / نگه کردم این مهره و مشک و تخت
به خوبی همه بازی آمد به جای / به بخت بلند جهان کدخدای
فرستادهٔ شاه را پیش خواه / کسی را که دارند ما را نگاه
شهنشاه باید که بیند نخست / یکی رزمگاهست گویی درست
ز گفتار او شاد شد شهریار / ورا نیک پی خواند و به روزگار
بفرمود تا موبدان و ردان / برفتند با نامور بخردان
فرستاده رای را پیش خواند / بران نامور پیشگاهش نشاند
بدو گفت گوینده بوزرجمهر / که ای موبد رای خورشید چهر
ازین مهرها رای با توچه گفت / که همواره با توخرد باد جفت
چنین داد پاسخ که فرخندهرای / چو از پیش او من برفتم ز جای
مرا گفت کین مهرهٔ ساج و عاج / ببر پیش تخت خداوند تاج
بگویش که با موبد و رایزن / بنه پیش و بنشان یکی انجمن
گر این نغز بازی به جای آورند / پسندیده و دلربای آورند
همین بدره و برده و باژ و ساو / فرستیم چندانک داریم تاو
و گر شاه و فرزانگان این به جای / نیارند روشن ندارند رای
نباید که خواهد ز ما باژ و گنج / دریغ آیدش جان دانا به رنج
چو بیند دل و رای باریک ما / فزونتر فرستد به نزدیک ما
برتخت آن شاه بیداربخت / بیاورد و بنهاد شطرنج وتخت
چنین گفت با موبدان و ردان / کهای نامور پاک دل بخردان
همه گوش دارید گفتار اوی / هم آن را هشیار سالار اوی
بیاراست دانا یکی رزمگاه / به قلب اندرون ساخته جای شاه
چپ و راست صف برکشیده سوار / پیاده به پیش اندرون نیزه دار
هشیوار دستور در پیش شاه / به رزم اندرونش نماینده راه
مبارز که اسب افگند بر دو روی / به دست چپش پیل پرخاشجوی
وزو برتر اسبان جنگی به پای / بدان تاکه آید به بالای رای
چو بوزرجمهر آن سپه را براند / همه انجمن درشگفتی بماند
غمی شد فرستادهٔ هند سخت / بماند اندر آن کار هشیار بخت
شگفت اندرو مرد جادو بماند / دلش را به اندیشه اندر نشاند
که این تخت شطرنج هرگز ندید / نه از کاردانان هندی شنید
چگونه فراز آمدش رای این / به گیتی نگیرد کسی جای این
چنان گشت کسری ز بوزرجمهر / که گفتی بدوبخت بنمود چهر
یکی جام فرمود پس شهریار / که کردند پرگوهر شاهوار
یکی بدره دینار واسبی به زین / بدو داد و کردش بسی آفرین
بشد مرد دانا به آرام خویش / یکی تخت و پرگار بنهاد پیش
به شطرنج و اندیشهٔ هندوان / نگه کرد و بفزود رنج روان
خرد بادل روشن انباز کرد / به اندیشه بنهاد برتخت نرد
دومهره بفرمود کردن ز عاج / همه پیکر عاج همرنگ ساج
یکی رزمگه ساخت شطرنج وار / دو رویه برآراسته کارزار
دولشکر ببخشید بر هشت بهر / همه رزمجویان گیرنده شهر
زمین وار لشکر گهی چارسوی / دوشاه گرانمایه و نیک خوی
کم و بیش دارند هر دو به هم / یکی از دگر برنگیرد ستم
به فرمان ایشان سپاه از دو روی / به تندی بیاراسته جنگجوی
یکی را چوتنها بگیرد دو تن / ز لشکر برین یک تن آید شکن
به هرجای پیش وپس اندر سپاه / گرازان دو شاه اندران رزمگاه
همی این بران آن برین برگذشت / گهی رزم کوه و گهی رزم دشت
برین گونه تا بر که بودی شکن / شدندی دو شاه و سپاه انجمن
بدین سان که گفتم بیاراست نرد / برشاه شد یک به یک یاد کرد
وزان رفتن شاه برترمنش / همانش ستایش همان سرزنش
ز نیروی و فرمان و جنگ سپاه / بگسترد و بنمود یک یک بشاه
دل شاه ایران ازو خیره ماند / خرد را باندیشه اندر نشاند
همیگفت کای مرد روشنروان / جوان بادی و روزگارت جوان
بفرمود تا ساروان دو هزار / بیارد شتر تا در شهریار
ز باری که خیزد ز روم و ز چین / ز هیتال و مکران و ایران زمین
ز گنج شهنشاه کردند بار / بشد کاروان از در شهریار
چوشد بارهای شتر ساخته / دل شاه زان کار پرداخته
فرستادهٔ رای را پیش خواند / ز دانش فراوان سخنها براند
یکی نامه بنوشت نزدیک اوی / پر از دانش و رامش و رنگ و بوی
سر نامه کرد آفرین بزرگ / به یزدان پناهش ز دیو سترگ
دگر گفت کای نامور شاه هند / ز دریای قنوج تا پیش سند
رسیداین فرستادهٔ رایزن / ابا چتر و پیلان بدین انجمن
همان تخت شطرنج و پیغام رای / شنیدیم و پیغامش امد بجای
ز دانای هندی زمان خواستیم / به دانش روان را بیاراستیم
بسی رای زد موبد پاکرای / پژوهید وآورد بازی به جای
کنون آمد این موبد هوشمند / به قنوج نزدیک رای بلند
شتروار بار گران دو هزار / پسندیده بار از در شهریار
نهادیم برجای شطرنج نرد / کنون تا به بازی که آرد نبرد
برهمن فراوان بود پاکرای / که این بازی آرد به دانش به جای
ز چیزی که دید این فرستاده رنج / فرستد همه رای هندی به گنج
ور ایدون کجا رای با راهنمای / بکوشند بازی نیاید به جای
شتروار باید که هم زین شمار / به پیمان کند رای قنوج بار
کند بار همراه با بار ما / چنینست پیمان و بازار ما
چوخورشید رخشنده شد بر سپهر / برفت از در شاه بوزرجمهر
چو آمد ز ایران به نزدیک رای / برهمن بشادی ورا رهنمای
ابا بار با نامه وتخت نرد / دلش پر ز بازار ننگ ونبرد
چو آمد به نزدیکی تخت اوی / بدید آن سر و افسر و بخت اوی
فراوانش بستود بر پهلوی / بدو داد پس نامهٔ خسروی
ز شطرنج وز راه وز رنج رای / بگفت آنچه آمد یکایک به جای
پیام شهنشاه با او بگفت / رخ رای هندی چوگل برشگفت
بگفت آن کجا دید پاینده مرد / چنان هم سراسر بیاورد نرد
ز بازی و از مهره و رای شاه / وزان موبدان نماینده راه
به نامه دورن آنچه کردست یاد / بخواند بداند نپیچد ز داد
ز گفتار او شد رخ شاه زرد / چو بشنید گفتار شطرنج و نرد
بیامد یکی نامور کدخدای / فرستاده را داد شایستهجای
یکی خرم ایوان بیاراستند / می و رود و رامشگران خواستند
زمان خواست پس نامور هفت روز / برفت آنک بودند دانش فروز
به کشور ز پیران شایسته مرد / یکی انجمن کرد و بنهاد نرد
به یک هفته آنکس که بد تیزویر / ازان نامداران برنا و پیر
همیبازجستند بازی نرد / به رشک و برای وبه ننگ و نبرد
بهشتم چنین گفت موبد به رای / که این را نداند کسی سر زپای
مگر با روان یار گردد خرد / کزین مهره بازی برون آورد
بیامد نهم روز بوزرجمهر / پر از آرزو دل پرآژنگ چهر
که کسری نفرمود ما را درنگ / نباید که گردد دل شاه تنگ
بشد موبدان را ازان دل دژم / روان پر زغم ابروان پر زخم
بزرگان دانا به یک سو شدند / به نادانی خویش خستو شدند
چو آن دید بنشست بوزرجمهر / همه موبدان برگشادند چهر
بگسترد پیش اندرون تخت نرد / همه گردش مهرها یاد کرد
سپهدار بنمود و جنگ سپاه / هم آرایش رزم و فرمان شاه
ازو خیره شد رای با رایزن / ز کشور بسی نامدار انجمن
همه مهتران آفرین خواندند / ورا موبد پاک دین خواندند
ز هر دانشی زو بپرسید رای / همه پاسخ آمد یکایک به جای
خروشی برآمد ز دانندگان / ز دانش پژوهان وخوانندگان
که اینت سخنگوی داننده مرد / نه از بهر شطرنج و بازی نرد
بیاورد زان پس شتر دو هزار / همه گنج قنوح کردند بار
ز عود و ز عنبر ز کافور و زر / همه جامه وجام پیکر گهر
ابا باژ یکساله از پیشگاه / فرستاد یک سر به درگاه شاه
یکی افسری خواست از گنج رای / همان جامهٔ زر ز سر تا به پای
بدو داد وچند آفرین کرد نیز / بیارانش بخشید بسیار چیز
شتر دو هزار آنک از پیش برد / ابا باژ و هدیه مر او را سپرد
یکی کاروان بد که کس پیش ازان / نراند و نبد خواسته بیش ازان
بیامد ز قنوج بوزرجمهر / برافراخته سر بگردان سپهر
دلی شاد با نامه شاه هند / نبشته به هندی خطی بر پرند
که رای و بزرگان گوایی دهند / نه از بیم کزنیک رایی دهند
که چون شاه نوشینروان کس ندید / نه از موبد سالخورده شنید
نه کس دانشی تر ز دستور اوی / ز دانش سپهرست گنجور اوی
فرستاده شد باژ یک ساله پیش / اگر بیش باید فرستیم بیش
ز باژی که پیمان نهادیم نیز / فرستاده شد هرچ بایست چیز
چو آگاهی آمد ز دانا به شاه / که با کام و با خوبی آمد ز راه
ازان آگهی شاد شد شهریار / بفرمود تاهرک بد نامدار
ز شهر و ز لشکر خبیره شدند / همه نامداران پذیره شدند
به شهر اندر آمد چنان ارجمند / به پیروزی شهریار بلند
به ایوان چو آمد به نزدیک تخت / برو شهریار آفرین کرد سخت
ببر در گرفتش جهاندار شاه / بپرسیدش از رای وز رنج راه
بگفت آنکجا رفت بوزرجمهر / ازان بخت بیدار و مهر سپهر
پس آن نامه رای پیروزبخت / بیاورد و بنهاد در پیش تخت
بفرمود تا یزدگرد دبیر / بیامد بر شاه دانشپذیر
چو آن نامه رای هندی بخواند / یکی انجمن درشگفتی بماند
هم از دانش و رای بوزرجمهر / ازان بخت سالار خورشید چهر
چنین گفت کسری که یزدان سپاس / که هستم خردمند و نیکیشناس
مهان تاج وتخت مرا بندهاند / دل وجان به مهر من آگندهاند
شگفتیتر از کار بوزرجمهر / که دانش بدو داد چندین سپهر
سپاس از خداوند خورشید وماه / کزویست پیروزی و دستگاه
برین داستان برسخن ساختم / به طلخند و شطرنج پرداختم
فرواژههای شترنگ
شاهرخ: و بسیار افتد که خصم به فرس شاه خواهد. فرس بر رخ نیز باشد. ضرورت شاه باید باختن؛ خصم رخ را ضرب کند. این را شاه رخ خوانند، (راحه الصدور و آیه السرور)
شاهرخ زدن: به معنی کنایی اغتنام فرصت (نزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ / چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد)
ضرب: نوبت حرکت دادن مهره، زدن
تعبیه: آرایش جنگی، مهرهآرایی
حکم: فرمان دادن
شاه انگیز: بیرون راندن شاه است به وسیله رخ یا پیل یا مهره دیگر، کیش
پیاده: بیدق
خیل: پیل
شهمات: مات شدن شاه
خصم: حریف
نطع: صفحه شترنگ
رقعه: صفحه شترنگ
عری: حالت مهره ای است در شطرنج که میان مهرۀ با ارزشتری(به ویژه شاه) از یک سو و مهرۀ تهدیدکنندۀ حریف قرار دارد؛ به نحوی که اگر آن مهره حرکت کند، مهرۀ با ارزشتر در معرض تهدید یا کیش قرار میگیرد و ممکن است به وسیلۀ حریف گرفته شود. غالباً عری را برای مهرۀ حایل شاه به کار میبرند؛ اما ممکن است گاهی برای مهره های دیگری- چون وزیر، رخ، فیل، اسب حتی پیاده- هم به کار رود. در ترکی به این حالت «آچمز» به معنای «باز نشود، آنچه باز نمیشود، مشکل لاینحل» گویند.
مهره شادی و شاه طرب حاسد تو / هست در ششدره محنت و در بند عری (امیر معزی)
نهادن: کنارگذاشتن مهره های مختلف (فرزین، رخ، فیل، اسب و پیاده) به منظور آوانس دادن
فرزین بنهی به طرح رستم را / آنجا که به لعب اسب کین توزی (انوری)
«طرح دادن / کردن»: آوانس دادن
ندب: داو یا نوبت بازی
داو: ندب یا نوبت بازی
دستخون: واپسین بازی نرد
افکندن: حرکت دادن مهره ها برای درگیری
چو وقت آمد ملک را گفت بشتاب / مبارک طالع است این لحظه دریاب
به نطع کینه بر چون پی فشردی / درافگن پیل و شهرخ زن که بردی (نظامی)
راندن: حرکت دادن مهره ها برای درگیری
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند / عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست (حافظ)
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن / بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو (حافظ)
فرزین: وزیر
وزیر: فرزین
فرز: فرزین یا وزیر
دگر نوبت به مهر عالم آرای / به شهخوان مهر را اسپ و رخی داد
به بازی آمد آن ماه شکرخای / به فرزش مات کرد آن ماه استاد (حیران شیرازی)
دگر مهر همایون بخت دمساز / که چون خور بد جهانگیر و سرافراز
به فرزین از عرا شه خوان نمودش / به اسپ و فرز دادن دل ربودش (حیران شیرازی)
بیدق: پیاده؛ هنگامی که به پایان می رسیده به یکی از مهره های فرزین یا رخ یا اسب و فیل تبدیل شود.
بیدقی کز دست بخت تو رود بر نطع ملک / لعب اسب و پیل و جولان رخ و فرزین کند (امیرمعزی)
ما شبروی آموخته صد پاسبان را سوخته / رخها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد (مولوی)
شطرنجی: شطرنج باز
آری، صقع شروان رقعه شطرنجیان دولت است. (خاقانی)
کتابنما
1- راحه الصدور و آیه السرور؛ محمد اقبال؛ چاپخانه بریل در لیدن؛ هلند؛ ۱۹۲۱.
۲- ویکی پدیا

